کافه ایرونی

2 ماه قبل

کد آگهی : 3490

  • معرفی کوتاه: میدون گردیتو با کافه ایرونی تکمیل کن😍😉❣️
  • استان: اصفهان
  • شهر: اصفهان
  • آدرس: میدان نقش جهان , ابتدای خیابان سپه ، روبه رو بانک تجارت ، بازارچه نقش جهان
  • اینستاگرام: irooni_cafe

از 9 صبح تا 12شب

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم. دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان. اما این یکی فرق داشت. وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش “لته آیریش کرم “داد ،یعنی فرق داشت! همان همیشگی من را میخواست همیشگی ام به وقت تنهایی!تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند وبدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام
از فردا یک تخته سياه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعرها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟

این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و..
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم. داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار . . .
پ ن :واقعیت نداره قشنگ بود گذاشتم😅❣️

 

 

 

بدون برچسب

19 بازدید کل ، 1 امروز

  


پیام پلیس فتا :

لطفا پیش از انجام معامله و هر نوع پرداخت وجه، از صحت کالا یا خدمات ارائه شده، به صورت حضوری اطمینان حاصل نمایید. همچنین بهتر است قبل از تحویل کالا یا خودروی خود در ازای چک‌های رمزدار بانکی، با مراجعه به بانک مربوطه از اصالت آن اطمینان حاصل کنید.

پیام بازار قهوه ایران :

بازار قهوه ایران هیچ‌گونه منفعت و مسئولیتی در قبال معامله شما ندارد. با مطالعه راهنمای خرید امن، آسوده‌تر معامله کنید.

گزارش مشکل

درخواست شما در حال پردازش است ، لطفا چند لحظه صبر کنید ....

آگهی های دیگر از این کاربر

آگهی های مشابه

ارسال نظر

ارسال ایمیل به آگهی دهنده

اگر از آگهی دهنده سوالی دارید ، از طریق فرم زیر برای او پیام شخصی بفرستید .

انتخاب مکان برای جستجوی دقیق تر